|
" آدم " خیلی مرد بود... از بهشت به راحتی گذشت...
بخاطر عشقش... بخاطر همسرش...
ولی...
خیلی مردا آدم نیستن... از همسرشون به راحتی می گذرن...
بخاطر هیچ...!
به یادت گلی را می بویم... و شمعی می افروزم...
و می شمارم لحظه ها را برای پیوستن به تو... و دنیای تو...
چه سبک بال رفتی ... و غمی سنگین بر دلمان نهادی...
یادت همیشگی ست...
چه آرام سفر کردی... مث شازده کوچولو...
پ.ن : پانزده اردیبهشت... روز رفتنت را... در اندوه نبودنت... به سوگ می نشینیم...
اگه یه وقت یکی رو دیدی... شاید یه کوله پشتی رو دوششه...
گاهی می خنده... گاهی اشک از چشماش جاریه... گاهی ترانه می خونه... گاهی به یه نقطه خیره میشه... گاهی ستاره ها... ابرها... آسمون رو نگاه میکنه... گاهی لبخند میزنه...
نگو دیوونه ست... شاید عاشقه... شاید به یاد کسیه...
بهش نخند... شاید اون یه نفر... دلتنگه... شاید اون یه نفر... تنهاست... شاید اون یه نفر... خسته ست... شاید اون یه نفر...
شاید اون یه نفر... من باشم...
لحظه غروب خورشید و موج دریا... خیره به آن... و رقص قطرات گرم بر گونه ها...
تنها به تو می اندیشم و در حسرت بودن در کنارت... نبودنت را با تمام وجود حس می کنم...
و لحظه لحظه به یاد لحظه های بودن ِ با تو...
پ.ن : کاش میتونستم اون غروب رو چهل و چهار بار نگاه کنم...
گمگشته ای در بیابان... زیر نگاه گرم خورشید... رنجور از بادهای گزنده...
افتان و خیزان... گام هایی کشیده شده بر تن صحرا... و بی نهایتی ابدی در پیش...
به کجا می روم...؟؟؟
بدون نام...! بدون نشان...!
تنها در این بیابان پر از وحشت... قدم می فرسایم...
تا هیچ...
امروز روز عشق منه... روزی که بازگشتی... روزی که دنیای تاریک من روشن و نورانی شد... از نور زیبای وجودت... روزی که من را متحول کردی...
روز شکفتن گل نسترن... روز بهاری شدن فصل بهار... روزی که عشق زنده شد و شکفت... در دل خشک و غم آلود من... و بهاری شد این دل بی سامان...
امروز سالگرد آمدن توست... روز عشق من...
پ.ن : همیشه ازت ممنونم برای اینکه این روز قشنگ و این حس قشنگ و ماندگار رو برام به ارمغان آوردی...
سفره ای پهن می کنم از دلتنگی... و آینه ای غبار گرفته بر آن می نهم... کتابی از غزل های تنهایی... و شمعی خاموش..
هفت سینی می چینم بر آن... هفت سینی از ته اعماق قلبم... هفت سینی بر کاسه ی ترک خورده دلم...
و هفت سین من : سردرگمی سرگیجه ساعتی خواب رفته... سکوت سیاهی سردی و... سیانور...
و دیگر هیچ...
پ.ن : سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود...
می دونم... حتی لحظه مرگ هم تنهام...
نه دستی که در دست بگیرم... نه چشمانی که لحظات آخر به آن چشم بدوزم...
نه نگاهی... نه آهی...
فقط و فقط تنهایی....
پ.ن : به قول شازده کوچولو... چه خوب است آدم ، حتی دم مرگ ، دوستی داشته باشد...
روزی برمی گردم کنارت.. ای گل زیبای من...
کجایی ای مار کوچک... که کمکم کنی برای برگشتنم... کجایی ای روباهکم... تا باور کنی دلبستگی مرا به گلم...
کجاست آن سرزمین سیخ سیخ و شوره زار که حرفهای خودم را برایم تکرار کند... کجایی ای گل کوچک... که تمسخر کنی "بی ریشگی " انسانها را...
کجاست آن چاه... که بی منت ببخشاید آواز دلنشینش را... کجاست آن باغ گل... که رنگ ببازد به زیبایی گل من...
به سیاره ام باز خواهم گشت... پیش گلم...
و درختان بائوباب را با دستانم خواهم کند... بدون ترس از وجود بره ای در سیاره ام...
پ.ن: خوش بحال شازده کوچولو... باز برگشت پیش گلش...
به یادت شمعی می افروزم... و با چشمانی خیس به آن نگاه می کنم... تا پایان روشنایی... لحظه ای که آرام می گیرد... و سکوت...
بهار را به ارمغان آوردی... و خود در بهار رفتی...
یادت همیشگی ست... تولدت مبارک...
تندیس تنهاییم را به دوش میکشم... من خسته... و او خسته تر از من... در مسیری پر از تنهایی... نفرت... وحشت...
به وطنم بر می گردم... سرزمین تاریکی... سرزمین نیستی... سرزمین هیچ...
در این شب ظلمانی حتی سایه ای ندارم که همپایم باشد...
هیچ... هیچ... و دیگر هیچ...
روز آمدنت... لحظه عاشقی...
روزی که دنیا خندید و یخ های زمستانی دل ها آب شد... روزی که عاشقی رونق گرفت و نوید آمدن بهار را داد...
و ساعت آمدنت... لحظه شکفتن گل نسترن... لحظه خود نمایی آفتاب... لحظه پایان تنهایی ها... لحظه شادی دنیا...
جشن بیداری چشمان زیبایت... روز شکفتنت...
تولدت مبارک...
دلتنگی هایم را پنهان میکنم...
مبادا فکر کنی که جایی برای تو نیست...
در پس دلتنگی هایم دنیایی ست... به وسعت مهربانی و خوبی و عشق تو...
پ.ن: هنوز و همیشه مث همون موقع ها دوستت دارم...
دست و قلمم به نوشتن نمیاد...
فکرم مخدوش است... قلبم نا آرام و بی تاب... خسته ام... خسته... و خسته...
در جستجوی لحظه ای آرامش.. تمام این بیابان را می پیمایم... و جز وحشت و ترس و تنهایی... هیچ نمیابم...
هیچ... هیچ... و هیچ...
اینجا مقبره روح من است... روحی سرگردان... حیران... روحی زخمی از ناعدالتی ها ... از بی سامانی ها...
قدم در گمراهیه بی پایان می گذارد... در فراسوی بودن های ناگزیر... آهسته می رود... سنگین و خسته... به مسیری پر از نابودی... خسته... تنها... سردرگم... همه جا پر از تاریکی ست... پر از سرما...
در حسرت آن دست... دستی پر از مهر... در حسرت آن آغوش گرم و پر از احساس...
فقط می رود... و می رود... به ناکجا آباد... به نابودی... به پوچی... به هیچ...
و دیگر هیچ...
به یاد اون روزا...
روزای قشنگ دلسپردگی...
پ.ن : چیزی نمیگم... شاید باز اومدی و خوندی....
می نویسم برای تو... ای آشناترین... ای که شبانگاهان با یادت و سحرگاهان با نجوای نامت آغاز می شود... ای که با... با تو بودن دیگر هیچ نیستم... ای درخشان ترین ستاره آسمان تنهایی من... با حضور تو من رنگ می گیرم...
بــــاش... همیشه کنارم باش...
بــــاش... تا بــــاشم...
پ.ن: مخاطب خاص داره... ولی قراره پی نوشتِ مخاطبی نداشته باشم...
واژه ها در مغزم به هم ریخته اند... تنها فهمی گنگ در اعماق وجودم باقیست...
قلم در دست بر کاغذی پاک و سفید افکارم را جاری می سازم... و چیزی جز خط خطی سیاه بر دل سفید کاغذ نمی بینم...
واژه ها مرا در خود گرفته اند... و دور از معنا و مفهوم مرا به هر کجا که می خواهند می برند...!!! سردرگم در بیابانی پر از واژه و تهی از معنا...
در برهوتی پر از هیچ...!!!
دلتنگیت را همراه خواهم داشت... گرمای دستانت را در دست.. و مستی نگاهت را در دل...
و این زمستان سرد را با آتش یادت سپری خواهم کرد... تا بهاری... که تو آنرا برایم هدیه می آوری...
پ.ن : کاش میدونستی چه حالی دارم... خیلی دلتنگت شدم...
همیشه در قلبم جاودانه خواهی بود... گوش فرا می دهم به تیک تیک های ساعت...
تا لحظه تحویل قلبم... لحظه شکفتن گل نسترن و طنین عطر دلنشینش در تمام وجودم... و هفت سین قلبم را با سبدی از عشق آذین خواهم داد...
قدم هایت را بر دیدگانم خواهم نشاند... و تا آن لحظه همچنان منتظرت خواهم ماند...
پ.ن : از ته قلبم... با تمام وجودم... از درون تک تک سلول هایم..... دوستت دارم... عاشقتم...
هنوز چشمانم بر در است... هنوز منتظرم...
نمی دانم چند وقت است...!!! نمی دانم چند وقت دیگر...!!!
ولی منتظر می مانم... منتظر تو... منتظر آمدنت...
پ.ن : کاش بازهم بشه احساسمو بهت بگم...
تپش های قلبم را تقدیمت می کنم... و... نفس هایم را فدایت...
لحظات نبودنت را به سختی تحمل می کنم و بودنت را به انتظار می نشینم...
به امید روزی که باز در کنار هم باشیم...
پ.ن: می دونم همش تقصیر منه... شرمندتم...
90/7/2 مثل 2/1/90 ... بعد از شش ماه... تو همون جاده می روندم... تو همون ساعت... به همون مقصد...
با این تفاوت که... 90/1/2 سرشار از شوق وصال بودم... 90/7/2 پر از دلتنگی...
پ.ن: ثانیه ثانیه به یادتم...
باش تــــا باشم...
پ.ن: بی نهایت دوستت دارم... ( مخاطب خاص دارد )
کاش یه معجزه کوچیک برام اتفاق بیافته...
فقط همین...
پ.ن: با تمام وجود تلاشمو میکنم...
پنچ روزه که بی خبرم...
پ.ن: دارم از دلشوره و استرس می میرم...
خدایا..............
سه روز گذشت... و ثانیه ها رو می شمارم...
پ.ن : این شبها ماه کامله...
شبها به ماه نگاه می کنم... به این امید که شاید تو هم نگاه کنی... اونوقت حس می کنم که هر دو با هم به ماه نگاه می کنیم...
و آرزو می کنم شبی در کنار هم... با هم به ماه نگاه کنیم...
منتظرت می مونم...
13 آگوست ( 22 مرداد ) روز جهانی چپ دستان بر تمامی چپ دستان عزیز گرامی باد...
پ.ن: خودمم چپ دستم...
من ترا در تپش ناب زمان می جویم... من ترا در نفس چلچله ها... در سرآغاز صدای پوپک... از پس عطر گلهای شب بو... من ترا در وزش پاک نسیم می بینم...
تویی آن حس قریب بودن... تویی آن یاد عمیق... تویی آن پاکی رود...
تو همان تک گل نسترنی که دمیدی جان را به دل ِ سرد غبار آلود ِ تن خسته ی من...
من به یاد تو نفس تازه کنم من به ناز تو دل آواره کنم
تو تجلی گر احساس عمیق عشقی...
تویی آن دور... که به من نزدیکی و تو در قلب منی... تو گل نسترنی...
پ.ن : باش تا باشم...
|